نفرین من کم کم داره دامنتو میگیره و زندگیتو به آتیش میکشه...
میخندم به خودم که چه ساده بودم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 12:37  توسط غنچه
|
نفرین من کم کم داره دامنتو میگیره و زندگیتو به آتیش میکشه...
میخندم به خودم که چه ساده بودم...
از دست کسانی که ارزش یه پوست موزی هم نیستن و نبودن از دست کسایی که خیلی دیر فهمیدم چه قیافه ای پشت ابر دارن...
تا هست چرخ روزگار می چرخه منم نشستم به تماشا...
کارا و بلاهایی که توی این ۴ سال و نیمی به سرم آوردین داره به سرتون میاد...
هر شب با خدای خودم درد و دل میکنم و چند قطره اشک به خاطر خودم پاکی خودم میریزم.
آه میکشم و میگم خدایا گرفتار کن اون کسیو که خودت دیدی با من چه کرد.